|
سلام به همه دوستان شاید یه خورده واسه ارسالش دیر باشه ولی خیلی بامزه است. تماشا کنید. http://bakhtiari.ning.com/video/video/show?id=2035173%3AVideo%3A24456
دلم می خواست به اندازه پنهای این دشت و این سرزمین سراپا فریاد می شدم سراپا احساس و سراپا درد تا شاید خدای آسمان قطره ای محبت به وجود این دیار اهدا کند
وقتی که مادرش یادش می داد که چگونه بستنی چوبی را لیس بزند نمی دانست که روزی تنها خاطره شیرین زندگیش خواهد بود تشکر کرد از مادرش که بستنی های متفاوتی را به زندگیش آورد تا بتواند خرج و مخارج بستنی سازی و دیگر افراد خانه را بدهد همیشه از خودش می پرسید اگر بچه آخر بود دیگر خدا هم نمی خواست که او دیگران را لیس بزند
تا حالا نشده بود که توی زندگیم انقدر از احساس هرزگی لذت ببرم ! حس تنفر انگیز انتقام و زجر دادن واسه من آب حیاته اینروزا نتونسته بودم جای دو نفر توی زندگی نفس بکشم باید رفت رفت تا ته خط اونجایی که خودمو پیدا کنم یا با سایه ام بمیرم
این نو بودن هر سال عطر لباس های بچگی رو به یادم میاره
اون زمانی که دل تو دلم نبود واسه دیدن همبازیام تو کوچه پس کوچه های خونه مادربزرگ گلهای رنگ و وارنگ پرنده ای خوش آواز بزرگتر که شدم سیزده روز تعطیلی نوروزی آه! که چه می چشسبید و بعدش همه سیزده بدر وای رفتن به دل طبیعت و روز رو با یاد گلها و صدای جوی آب سپری کردن اما حالا هر چی بزرگتر می شم می بینم خاطرهای عیدم فقط مال گذشته هاست انگار اون قدیما بوی عید و عیدی بیشتر بود امسال من سالمو با شادی شروع نکردم و حتی فرصت تصمیم گیری یا برنامه ریزی واسه هر چیز جدید رو نداشتم دیدن مامانمم خوشحالم نکرد که دوری از خانواده نارحتم کنه انگار بهار برای من خیلی غریبانه اومد امیدوارم که شما ها همگی سال جدیدی رو شروع کرده باشید
این دومین باری هست که تو زندگیم دارم طعم تلخ جدایی رو می چشم و دومین باری هست که باید بارمو خودم خودم به تنهایی ببندم
کاش همه چیز با جابجایی جسمم عوض می شد خاطرات تلخم واسه خونه قدیم و خاطرات شیرین واسه خونه جدید تا حالا برام پیش نیومده بود که از فرط عاشقی قربانی عشق بشم عشقی که سودای اون سر آدمو می سوزونه ولی انتهایی نداره چطور می شه که با وجود ندونستن انتهای هر چیز باز نیروی عجیب خواستن و زیستن آدمو وادار به تغییر و تحول کنه انگار دیگه به انتهای خودم رسیدم انتهایی که سرآغاز فصل با .... بودن هستش صدای نهیب دلمو هنوز می شنوم که با غرور و تعصب می گفت تو بابد بری برو و همه چیزو به دست سیاه تنهایی بسپار برو و دل از همه چیز این زندگی بکن تو این مرداب فقط مردن تو قشنگترین خاطره خواهد بود برو که کوران زندگی رد پاهای سست رو بدون نشونه می ذاره و می ره و بمون که بودن نشانه زندگی و حق هر مخلوق
این روزها بیشتر از هر موقعی تو زندگیم خدا رو شریک کردم تو همه چیز خیلی با هم قاطی شدیم خیلی خاکی تر از اینهاست که فکر می کردم این روزها حتی با شنیدن صدای پاهاش توهم حضم این همه سختی و آلودگی رو راحتر قبول می کنم خدا این روزها خیلی نزدیک آدماش شده اون می خواد بیشتر درکشون کنه درداشونو بفهمه دوستی با اون ساده ترین عمیق ترین و دوست داشتنی ترین حسی هستش که می تونستم داشته باشم واسه با اون بودن بهترین چیزی که لازم نیست شرط و شروطه کاش بشه توی تنهاترین لحظه هام هم باشه
کاش ما همه می توانستیم واقعا انتخاب کنیم و در انتخاب افراد در انتخابات حق انتخاب داشتیم من امیدم به جوانان این ملت است ؟!!!! هنوز هم امید همه به جوانان این ملت است
با صدای نالان تو خواهم آمیخت
چون تو بیچاره ترینی بیچاره تر از گوسفندانی که به چشم مهربان سگ گله اعتماد دارند ولی تو را که همان گله سگها به گرگها هدیه می کنند با وعده ی شیرین ،بهشت برین و ما هنوز همان انسانیم که از ازل برادر کشی را دوست داشت
از روزهای خالی از سکنه می آیم از اتاقهای دور از دلداری از دیار آشنایی که تا به حال نامش بر زبانها نیفتاده است از درون تو می آیم که از همه خالی تری به شوق تو زنده خواهم ماند تا آخرین نگاهت
دنیا همیشه یه قرار نمی مونه کاکـــا با تمامه ویرانگی دنیای اطرافم من هنوز از همه ویرانترم این روزا دنیا معلوم نیست تقاص از کیا میگیره ؟ ولی یه چیز از همه مهمتره اونم منم و دلـــــــــــــــــ....م ... آه....
از سیاهی و دوده خسته شدم
Subject: Hi,
There's an effort to elect an unknown random person as President... and it's someone we know! Watch this online video about the surprising new nominee:
http://www.tsgnet.com/pres.php?id=370743&altf=tbsb&altl=Nbtpvejofkbe
Jot back a note to let me know what you think!
می روم می روم می روم تا آهسته در عاقوشت آرام گیرم همراه با بوی تنت جان ببازم و در خستگی های وجودم محبوس گردم همراه با عطر تنها گل عقاقی که تو در وجودم خواهی نهاد پا به پای باد در اوج فضای خالی از وجودم تنها خواهی ماند تا سحرگاهی دوباره جان ببازم
چه سخت است زمانی که احساسم دروغ چشمهایم را به تمسخر می گیرد
و چه زیبا می توان سخاوت را در هرزه گویی هایت به تماشا کشید که چگونه لجام گسیخته از پاره های تنم داستان من و ما را یاد آور می شوی چگونه می توان به مادر گفت که این تنها غم است که گهواره کودکیم را میگرداند و غربت من دیار من خواهد بود
زندگی با همه سختیش به اندازه اون اخم های تو .... نیست این روزا حتی خدا هم از دست من گله منده..... یه حس تازه توی پوستم داره به سمت تسخیر قلعه ..... میره وای که اگه اسیر بشه ..... دیگه رهایی .... بی معناست ؟؟؟ گاهی چه به مهابا دلم هوس بوسدنت را دارد اما حیف که همیشه دیو های قصه وجود دارن این موقع هست که یه آهنگ از محسن یگانه می چسبه وا ......
داشتم امروز نوشته های قبلی مو مرور می کردم حتی بعضی هاشو هم یادم نمی یومد که چه موقع و با چه احساسی نوشتم یه چیز خوب اینه که اگه بتونی احساساتتو بنویسی و بعدا مرور کنی می فهمی که داری توی دنیات دور می زنی یا نه حرکت به جلو هم داشتی . اینم یه جمله بسیار زیبا واسه بازسازی افکار این هفته : If you can imagine it, you can achieve it; if you can dream it, you can become it
فکر می کنید مغزتون چند سالش هست واسه فهمیدنش کاری نداره . روی رینک پایین کلیک کنید و بعد روز گزینه ستارت روی صفحه بعد از شمارش ۱و۲و۳ عددهایی نمایش داده می شه که اونا رو باید به ترتیب کوچکترین به بزرگترین انتخاب کنید . ها شیطون بگو ببینم چند کلاس مخ داری ؟!
دیگه این دل واسه دل نمی شه دل دیوونه من عاقل نمی شه
خیلی باید بد شانس باشی که همه احساساتتو بریزی یهو وسط دایره وبلاگت و توی یه چشم بهم زدن با یه دکمه ... یه اشتباه .... همش دود بشه بره .... کجا ؟ دیگه نمی تونم همه درد و دلمو بگم خلاصش این بود تا حالا شده یکی که حتی فکر می کنی شاید دیوونه و روانیه یا حتی چقدر آدم کثیف و هرزه ی ست بهت بگه : آی خانومی چقدر غم تو این دل کوچیکته وای یعنی چی !!!! برات از زندگیت بگه و از غم تنهایی که هیچ کس تا حالا تو چشات نخونده و اون اینو فهمیده فقط با یه نگاه چون میگه منم همین درد و داشتم . پشت چشمای خندونت یه دنیای نهفته غمگین پنهونه می خوای چیکارش کنی بندازش هر چه زودتر دورتر احساس نزدیکی و همدری با یه موجود خود باخته خیلی سخته با آدمی که هر چی لذت تو دنیا بوده برده چطور می شه که یهو احساس خلا می کنی و می بینی ای وای چقدر قلب هرزه ای داری اه مگه می شه من تا حالا ....بهش قسم .........می خوردم پس چجوری ..... ای ای ..... چطور می شه که یهو احساس می کنی دنیات از یه سنگ توالت هم کثیف تره از لحظه مردن یه مگس پست تر و از گاز گرفتن پوست یه نوزاد شیرین تر اینها همگی احساسات منه که ته زندگیم با هاش هستم چطور می شه که یه نفر می تونه منو انقدر با خودم نزدیک کنه تا جایی که جداییش برام سخت ولی لذت بخشه چون می دونم جز این راهی نیست . راهی اون بالا بالا ها تعبیه نشده بین و من و یه آدم .... کاش می دونستم به اندازه قلب یه هرجایی از دنیام لذت ببرم
چند شب پیش داشتم در مورد زندگی و روزهایی که فردا میشه فکر می کردم
به نظرم دنیا شبیه چیه ؟ ! چی می تونه مثل دنیا باشه ؟! واقعا خدا چه حافظه ای واسه فرشته هاش نصب کرده که هر لحظه زندگی منو و شما رو ضبط می کنن .... اصلا چرا باید اینجا بود و بعضی موقع ها فکر می کنم توی یه دنیای مجازی دارم زندگی می کنم که هر روزش برام تعیین شده . گاهی حتی بهترین چیزا دیگه باحال نیست و میبینم بیشتر دوستام باید حتما قرص ضد هوشیاری استفاده کنن تا بتونن ترکش کنن . ولی به یه چیزی می تونه شبیه باشه ... آره ..، شبیه یه لیوان نوشابه است که از یه جای دیگه ریخته شده توی یه لیوان ،ما آدما همگی توش داریم غلغل می زنیم مثل همون گازها ،هی به هم می خوریم بزرگ می شیم تا یواش یواش بیاییم بالا و بریم تو آسمون، همه فضای ما آسمون و هواست فقط توی نوشابه می تونستیم مث گاز باشیم کاش خدا یه لیوان پهن تر انتخاب می کرد تا فاصله رفتن به بینهایت ما کمتر می شد ...
دوباره در کوچه های تلخ و یخ زده زندگی سرگردان به دنبال هیاهوی جاده می گردم کاش در آن سو با نگاه تو بتوان در عمق هوای گرم تابستان با نوازش خنک دستهای عشق از خواب گل آلود خیالم بر خیزم
دوباره صدای پای مرگ می آید تا به حال طعم دقیقه های آخر را چشیده ای زمانی که جز دوری و رها شدن چیزی با تو مانوس نیست به یاد دارم که در سپیدی زلال غرورم چگونه در آغوش بچه گانه ام بازی می کردم
دلم نمی خواد از زندگی خسته بشم
اگه می تونید چند راه حل پیشنهاد بدید؟ نمی دونم تا حالا برات پیش اومده عشقت به خاطر زندگیت تو را به سمت تنفر از خودش بکشه چه لحظات نفرت انگیزی؟!!!!!!!!!!!!! خدا کنه تو حال مستی یادش رفنه باشه چی گفته . تا حالا خیلی چیزا رو از خدا خواستم خدا کنه نوبت منم بشه ؟ ای خدا خیلی وقته منتظریم ما ؟!!!!
سال نو مبارک سلام خدمت همه دوستان گلم مخصوصا خانمهای خوشکل و خوش سلیقه شیرازی می خواستم یه خبر خوش بهتون بدم من خودم یه شیرازیم و همیشه واسه خرید لباس خوب و شیک در شیراز مشکل دارم اما حالا راه حلشو پیدا کردم اگه دوست داری مشکلت حل بشه بهت مزون لباس شکوه رو معرفی می کنم که از سال جدید لباسهای شب و مهمانی با مارکهای Certise (Canada) , Fiegue (Italia) , Mango , Zara , Mexx , Coton , Specchio واسه خانمهای شیرازی ارایه میده اگه خواستی بری اونجا به این شماره ها زنگ بزن و آدرس بگیر 09173137035 09173011367 امیدوارم شما رو بزودی ملاقات کنم
سلام دیروز با صدای یکی از دوستام که می گفت چرا دیگه مطلب نمی نویسی تازه یادم اومد که چقدر وقته که زندگی اینترنتی یادم رفته . این روزا دنیا فقط می گذره
DO NOT CHEAT
غم را با تمام وجودت احساس کردی دردی کشیده ای که تلخی بزاغ دهانت را با هجوم هر شه بال سیاه تا انتهای هلقوم بدرقه و نوای بدنت به نوای موسیقی از جان برفکنده ای می ماند که هر روز در انتظار نبردی تازه زره ای از جنس جانش بر تن دارد چه دستهای آلوده ای بر گوهر بلورینت نقش ها نهادند و تو حتی ندانستی انسانیت را به چند من قرانی ساده فروختی انگار فرشته های نیز از نوای هق هق گریه هات در کودکی ظنین صدای فقر و بیچاره را شنیده بودند خدا هزاران بار به حرفهای کودکیت خندید و نوجوانیت را به دست علم های سبز بر افراشته شهرت سپرد خم کوچه های باریک افکار درونت را درید و جوانیت را به سوگواری ایام نعیم با اتش هر سیگار به دود مبدل کردی عصبانیت درونم را چنگ می زند و این منم که تنها چند سالی از عمرم در بازی کودکانه درونم گم شده است سالهای پس از آن در هوس بازی ایام به هزاران درد مبتلا گشتم هنوز طعم حرفهای مادر بزرگم در بدنم نسوخ دارد کاش می توانستم نوایش را به کوه های اطراف بسپارم اما چه هیف که آنها هم طعمه برافراشتگی خانه ها شده اند اینک که می توانم با اشکهای درونم بیامیزم صدای قهقه دل را در خفای احساسم بشنوم تو نیستی هیچ کس نیست که هم نوایم گردد فاسد شدن در این زمانه متد جدید شده است تو می توانی فـــــــــاســـــــــــد باشی اما لباسهایت از جنس بهار باشند تو می توانی فـــــــــاســـــــــــد باشی اما صدای خدا را شنیده باشی تو می توانی فـــــــــاســـــــــــد باشی اما رنگ رخساره ات چنین نباشد تو می توانی فـــــــــاســـــــــــد باشی اما شیطان را هم در کلاس عرفان خود راه دهی تو می توانی فـــــــــاســـــــــــد باشی اما مالا مال از عشق به عَلم ها تو می توانی فـــــــــاســـــــــــد باشی اما انسان نباشی ای خدا چگونه یاریم کنی در این سرزمین هجوم آورده به رویای بهشت قوم که حاضر است حلقوم بچه هایش آغشته به خون فقر باشد اما پرچم اسلام تو بر افراشته بر سر هر مسجدی نوای پرستش دهند با شکمهایی که خالی از هر گونه فهم و حضم کلمه ای از وجودت می باشند . امیدوارم روزی یاری کننده ای فرا رسد
تا حالا شده که به نقطه صفر مطلق برسی یه جایی که حتی بهترین دوستت هم لهت کنه عاشقت بهت شک کنه مادرت تو رو تو آغوش نگیره من به اون مرحله نرسیدم اگه تو رسیدی بگو چه جوریه ؟
امروز 25 خرداد ماه ، همان روزی که باشنیدن خبری تلخ و هیجان انگیز از مادرم قلبم فشرده شد و خواستم بی محابا به حال زندگی زنانه خود بگریم . این همان روزی است که چشمانم را باز و اطرافم را خوب نگریستم ، هر گذرگاه را رهگذران رنگین پوشانده اند ، بیشترین چیزی که در این وادی چشم را می نوازد سیاهی است ؛ سیاهی دلها ، سیاحی روح پسرکانی که در کوچه های هوس به دنبال جفت خیالی می گردند ، دخترانی که با وقار و شخصیت مشغول فروختن و حراج روحشان هستند و من من م ... من که تنها حرف می زنم آری همیشه اینچنین بودم ! دیدن فکر کردن آغشته شدن و در آخر فراموشی فراموشی مطلق آنچه را که می بینی بچه های بیگناه آلوده ، که فقط قربانی هوس بازی پدر و مادری شدند تا این چنین بر سنگ فرشهای خیابان بوسه زنند ، اینان که با صورتک معصوم خود چهره مغشوش و گنگ را پنهان می کنند چه گناهی دارند ؟ آیا کسی در این سرا نیست که دستی با عطوفت بر سرشان بکشد آری این همان چیزی است که من با تبحر آن را بیان می کنم ، دیگران با لذت می خوانند و آن را بارها تکرار خواهند کرد ...... و در آخر فخر فروشی من به تصویر کشیدن تباهی مردمانی است که در سیاهچال زندگی دست و پا می زنند .
|
About![]()
این چاله ای که واردش شدید، حکم سنگ صبور دارد و بس
Homeساحل پریشون بهداشتي TRAINING Shirazia گروه تئاتر آزاد شیراز LinkDump
|